تبليغاتX
صورتگر چین

صورتگر چین

نوشته های یک دانشجوی دکتری در کشور چین

 

این سه نفر خودشان فهمیده اند که اشاره تابلو به آنهاست. به آن پنج تای دیگر با زبان خوش میگویم که بروند بایستند پای تابلو کارشان دارم؟  و گرنه....!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:7 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |
 

امروز امتحان تاریخ چین داشتم.

گفتم بد نیست الان که وقت پست گذاشتن ندارم یه جمله زیبا از حکیمی چینی به نام کنفوسیوس بذارم . بعدا دو سه تا پست جدی در مورد تائوییسم و کنفوسیوسیسم میذارم تا بیشتر با تفکرات این دو مصلح تاثیرگذار در چین آشنا بشین: 

"به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستی، شمعی روشن کن"

تا بعد

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 16:47 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |
 

 

سلام و درود

یکی از لطفهایی که چین اومدن داره اینه که توی یه سال سه بار جشن سال نو میگیری! یکیش سال نو میلادی (و کریسمس) که دولت چین امسال سه روز تعطیلات رسمی به این منظور اختصاص داده (سال قبل یک روز بود). دوم سال نو خود چینی ها که مهمترین جشن چینی هاست و از نظر اهمیت مثل نوروز برای ما میمونه. اسم این جشن spring festival هست و ملت دیگه میترکونن! جشن سوم هم را هم که ما ایرانیها میگیریم و همان نوروز خودمان است. البته داستان جشنها به این ختم نمیشود و ما عید فطر را هم با دوستان پاکستانی و عرب جشن میگیریم و همین طور که اطلاع دارید، عید فطر به لحاظ اهمیت در نزد این دوستان مثل کریسمس و نوروز خودمون میمونه.

با این مقدمه سال نوی جدید رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم که در سایه رحمت ایزد منان سالی پر از برکت و سلامتی داشته باشید.

اینجا ملت چین فقط به خاطر تعطیلی ها خوشحال اند. اما ما خارجیها( دلتون بسوزه. ما اینجا خارجی محسوب میشیم) در حال جشن گرفتن هستیم. اینجا یک خواننده بسیار محبوب انگلیسی هست که در واقع ژانر آرش! شعر میخونه و صدای نکره اش همچنان پرده گوش من رو آزار میده که میگه:

Hey everybody

Move, shake your body و قس علی هذا

کلن دوستان خارجی ( اینجا دیگه ما خارجی محسوب نمیشیم) خیلی به این جور شعرها علاقه دارند و همش به DJ اصرار میکنند شعرهای با مضامین Shake that a.. for me از شاهکارهای امینم و  wish you had a girfriend just like me و از این دست آهنگها با مزامین اخلاقی!

نتیجه اخلاقی: آدم خارجی نباشه خیلی بهتره!

پانوشت 1: البته من امتحان داشتم . همه اینا رو از دوستای خارجیم شنیدم. راست و دروغش با اونا!

پانوشت2: عکسی هم که گذاشتم. صفحه اول یک بازی فلش کم حجم است برای القای مراسم count down و ترکوندن ترقه. برای بازی اینجا کلیک کنید.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:59 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |

 

تقریبا یکی دو ماهی است که هر جا میرفتم صدای چیک چیک میشنیدم. اطراف را خوب نگاه میکردم...داخل پیاده رو و توی خیابان...به ماشین ها...ویترین مغازه ها...پنجره خانه ها ..کالاسکه بچه ها...کیف روی دوش عابران...و خلاصه هر چیزی که دور و برم بود. اما نمیفهمیدم که صدا از کجا می آید. بعد از مدتی از یافتن پاسخ این سوال ناامید شدم و با خودم فکر کردم که لابد در راستای چینی شدنم، صدای گام برداشتنم هم به چینی سلیس چیک چیک تبدیل شده است. از هفته قبل هم به طور مرتب از یک آدرس ناشناس ایمیل دریافت می کردم. چون عادت ندارم ایملهای ناشناس را بخوانم آنها را پاک میکردم. اما طرف این قدر فرستاد و که من از رو رفتم و خلاصه بازش کردم. توی ایمیل هیچ نوشته ای بود اما عکس زیر ضمیمه اش بود.

 

 

دلم برایش خیلی سوخت. طفلکی آن قدر خجالتی است که حتی خودش را معرفی هم نکرده است. از قیافه اش هم پیداست که بره معصومی است که برای اولین بار درگیر پاکترین و عمیق ترین احساسات بشری اش شده است. حالا بین دو راهی عقل و احساسش گیر کرده است . خودش را در عکاسخانه اش حبس کرده است و... از همه شما عاجزانه میخواهم هر گونه نشانی ای از او در اختیار دارید در اسرع وقت به اطلاع من برسانید. میدانید که اینجور احساسات پاک و معصوم شوخی بردار نیست. ممکن است بلایی سر خودش بیاورد!

پانوشت: نوشابه هایم کو؟

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:35 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |

 

از استادانم بسیار شنیده ام که کمدی و تراژدی دو روی یک سکه اند. اما من فکر میکنم که رابطه کمدی و تراژدی مانند رابطه یین و یانگ است (نماد یین و یانگ نمادی است که در آیین تائوییسم مورد استفاده قرار میگیرد. برای دیدن آن اینجا کلیک کنید).میخواهم بگویم که کمدی و تراژدی در بطن هم دیگر وجود دارند و به هم تبدیل میشوند.در واقع، کمدی در نهایت خود تبدیل به تراژدی میشود و تراژدی هم در نهایت خود به کمدی. چه چیزی آن ها را تا این حد به هم شبیه میکند؟ عدم تناسب. در واقع موقعیت کمیک یا تراژیک از عدم تناسب شخصیت با موقعیتی که در آن قرار دارد حاصل میشوند. با این تفاوت که در اولی  شخصیت نسبت به موقعیتی که در آن قرار دارد پست تر است (دن کیشوت) و در دومی بالاتر(هملت). در اولی پاسخ شخصیت به موقعیت دون واکنش مردم عادی است  و در دومی فراتر از مردم عادی. در اولی  شخصیت نمیتواند به بزرگی موقعیتی که در آن قرار دارد عمل کند و در دومی موقعیت کوچک است و اجازه عملکرد شخصیت را نمیدهد. اما در نهایت، شخصیت کمیک و تراژیک با هم در یک نقطه مشترکند و آن هم این است که با موقعیتشان سازگار نیسیتد و نهایتا آن جوری که نیستند عمل میکنند. شخصیت کمیک بالاتر از حد خود باید عمل کند و شخصیت تراژیک پایین.

همه اینها را برای این گفتم که بگویم میتوان از دل هر موقعیتی، موقعیت مقابل را بیرون کشید. جنگ شوخی بردار نیست اما کسی مثل چارلی چاپلین کمدی ای میسازد که ما را از خنده میکشد. خواستم با این دید ، یک بار دیگر به تماشای فیلم 300 بنیشینید. صحنه پردازی، دیالوگها، نحوه بازی و داستان فیلم به گونه ای است که القا میکند کارگردان خواسته است موقعیتی تراژیک را به تصویر بکشد. اما از آنجا که شورش را در آورده ، خود به خود به فیلمی کمیک  تبدیل شده است!

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:31 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |
 

 

در این پست میخواهم شعر طنز جدیدی رو که این چند وقت روش کار میکردم براتون بذارم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

·        درون چینم اما هیچ جا چینی نمیبینم

·        کنار حفره های چشمها بینی نمی بینم

·        درون قلبها از آتش دوزخ که باکی نیست

·        نه حتی در درون دیرها، دینی نمیبینم

·        خداشان گرچه لم دادست و خندانست و چاقالو

·        کنارش کپه دستمالها فینی نمی بینم

·        بکردم عرضه غمها بر حکیمی حاذق و چینی

·        بگفتا نسخه ای جز مار ِ با تینی نمیبینم!

·        نمیدانم چرا ؟ شاید اجاق مردها کور است

·        که دست مادران هرگز دو تا نینی نمیبینم!

·        به دور نرگس مستی اگر خواهی سلامت گو

·        که در اطراف نیکو چهره ها مینی نمیبینم

·        بگویید این شکایت نزد آمریکای خونین خوار.

·        چرا در پشت در چون مغزها کیفی نمیبینم؟!

·        شب است و موج شی خو آید و افسوس جانکاهی

·        چرا با این دل مجنون خدا بیدی نمیبینم

        

پانوشت۱: عکس استفاده شده در این پست توسط خودم در یکی از معابد معروف شهر هانگجو گرفته شده و تا اون جایی که انگلیسی چینیها آنتن میداد فهمیدم که تجسمی از بوداست!

پانوشت ۲: مار با تینی( مار + تینی):نوعی نوشابه است که کفار میخورند و ما نگاه میکنیم!

پانوشت ۳: شی خو xihu دریاچه بسیار زیبا و معروف شهر هانگجو است که بسیار دیدنی و توریستی است!

تا بعد

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:40 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |
 

 

فکر میکنم  آگاهی تاریخی ما  ایرانیان (البته بیشتر منظورم روشنفکران ماست)پس از مواجه با دنیای متجدد یا غرب همواره با احساسی چون سرخوردگی و تحقیر همراه بوده است.گاهی من فکر میکنم که ما مدتهاست در فاز کمیک تاریخ سیر میکنیم.خصوصا وقتی که به تاریخ قاجار برمیگردم و به واکنش ما ایرانیها در مقابل دنیای جدید نگاه میکنم. فکر نمیکنم برای شما هم یادآوری فیلم بسیار خوش ساخت و زیبایی که استاد علی حاتمی در مورد سفر مظفرالدین شاه به فرنگ ساخته است ، چندان سخت باشد. مطلب زیر  نمونه دیگری است از این کمدی تاریخی(البته من به درست بودنش مطمئن نیستم)

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند
.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند
.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد
:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله
.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله
.
سبزي خوب داري؟ . . بله
.
خيلي خوب داري؟ . . . بله
.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله
.
سيب کالک داري؟ . . . بله
.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله
.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله
.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله
.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله
.



اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت


فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 – 287

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:17 توسط یاسر سعیدی های نیاز| |