صورتگر چین
نوشته های یک دانشجوی دکتری در کشور چین
سلام این اولین پست من تو این وبلاگه . البته برای اینکه فکر نکنین من از پشت کوههای المپیا اومدم باید این رو بگم که من پستهای دیگه ای هم داشتم. مثل پست هافبک، پست صوتی، پست شغلی و پست بازرسی! اون طور که رسمه نویسنده وبلاگ باید خودش رو در اولین پست معرفی کنه بنابراین بیوگرافی مختصری از تاریخ گهربار زندگی خودم رو در اینجا میذارم: من در یکی از روزهای گرم تیرماه به دنیا اومدم. مادرم داشت یواشکی دور از چشم دکتر قره قوروت میخورد و طبق نظر علما این که من فکر میکنم خیلی بامزه ام به همین مساله برمیگرده. پدرم تازه از خرید برگشته بود و داشت میگفت: ((خانوم. با ۱۰۰۰ تومن رفتم گوشت و شیر و مرغ و میوه برای مصرف شش ماهمون گرفتم که خیالت راحت باشه. پول آب و برق و گاز هم چیزی نشده بود اما اونا رو هم دادم. با بقیه پول اول رفتم برای بچه مون یه زمین تو زعفرانیه خریدم تا آینده اش تامین باشه. بعد از بنگاهی که داشتم برمیگشتم دیدم آگهی ثبت نام ماشین زدن. منم هنوز از اون هزار تومن پول تو جیبم مونده بود، رفتم برای بچمون یه ماشین ثبت نام کردم. ان شاءالله ۱۸ سالش که شد و ماشین رو تحویل گرفتیم،میشه کادوی تولد ۱۸ سالگیش. خانوم جان، نترس! از اون ماشینها ثبت نام کردم که یه هفته ای موتورش آتیش میگیره و دو هفته ای اوراق میشه! خطری نداره...)) که یکهو جیغ مادرم به هوا رفت و اوضاع کن فیکون شد! خیلی خوب یادم میاد که اون روز هوا گرم بود. وقتی به دنیا اومد به دکتر گفتم: ((دکی جون! بی زحمت اون کولر رو بزن)). اما نمیدونم چرا دکتره یک "آب دو کی جی" گذاشت پشت گردنم که تا یه هفته از دردش داشتم گریه میکردم. از همونجا عقده دکتر شدن در من شکل گرفت. من این عقده رو در خودم نگه داشتم تا اینکه بعد از سه سال تحصیل در "نظام از هفت دولت جدید آموزشی" رشته علوم تجربی را انتخاب کردم. بقیه ماجرا هم مثل خیل عظیم بچه های تجربی است. آمدن نتایج کنکور ، نشستن پشت در آمپول زنی محل و آه کشیدن! البته من علاوه بر عقده فوق الذکر عقده دیگری هم دارم و آن هم عقده کشف شدن است. یعن همیشه منتظر بودم که یکی استعداد و هوش منو کشف کنه. یه چیزی تو مایه های فیلم " ویل هانتینگ نابغه" با بازی مت دیمون که من همیشه خودم رو جای اون شخصیت تصور میکنم! اما داستان تحصیلات من جور دیگری پیش رفت: توی دوره دبستان همه معلمهام متفق القول میگفتند که من بچه خیلی خیلی باهوشی ام. توی دوره راهنمایی مدیر مدرسه مون میگفت که من پسر باهوشیم. توی دوره لیسانس بستنی فروش سر خیابون به من میگفت که زرنگم. توی دوره فوق لیسانس غالبا ترجیح میدادن که چیزی بهم نگن. اما یه بار از دهان یکی از اساتید خارج شد و گفت خنگ نیست! الان هم که تو دوره دکتری نه من می فهمم اینا چی میگن نه اینا میفهمن من چی میگم. داستان زندگی عشقی من هم اینجوریه: اول یه دختره بود که منو دوست داشت. خوشگل بود و ۳ سال بزرگتر از من. اما من دبیرستانی بودم و خجالتی. بعد یه دختره بود که من دوستش داشتم. خوشگل بود. اما هر دو تامون دبیرستانی بودیم و خجالتی. داستان دبیرستان به همین جا ختم میشه تا برسیم به لیسانس. اول یه دختره بود که منو دوست داشت. بی ریخت بود اما خیلی خانوم بود! بعد یه دختره بود که من خیلی دوستش داشتم.کاشف به عمل اومد که به نظر ایشون من بی ریختم گرچه خیلی آقام!! از اینجا به بعد نظم به خورد. من عادت کرده بودم که عشق و عاشقی نوبت به نوبت باشه، یعنی قاعدتا نوبت یه دختر بود که از من خوشش بیاد و من منتظر موندم...منتظر موندم... دیدم داره قضیه مثل قضیه کشف استعدادم میشه، بنابراین از یکی خوشم اومد. اما طرف در حالی که با دو نفر دوست بود یکی دیگه رو دوست داشت! از اینجا به بعد ماجرا قضیه این قدر قر و قاطی شد که خودم هم دقیقا نفهمدیمکه چی شد. بنابراین مستقیم میریم به دوره فوق لیسانس. اونجا دیگه خبری از عشق و عاشقی نبود . همه سرشون به سنگ خورده بود و حساب دو دو تا چهارتا و ماشین چی داری؟ و خونه چی داری؟ وسط بود. حالام که دکتری و در بلاد کفر. به قول حضرت حافظ: ((شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام / بار عشق و مفلسی صعب است، می باید کشید!)). البته در اینجا منظور از کیسه خالی و مفلسی ، ملیته که به هر کی میگی ایرانی هستی انگار بهش برق ۲۲۰۰۰ ولت وصل کردی! از اینها که بگذریم. خانواده ام خوبن. دوستام گلن. کشورم گل و بلبله و رییس جمهورشم گل سر سبد! در مورد علایق هم به قول شریفی نیا در سریال همسایه ها ، چیزی نیست جز سه گانه "خواب، کتاب، کباب" که دقیقا هر سه تاشو اینجا ندارم! اون چیزهایی که اینجا دارم: حضرت حافظ ، سازدهنی و کمی نوشتن! در مورد این مساله که چیا قراره اینجا بنویسم، الله اعلم و لا غیر. موضوع خاصی در میان نیست.فقط هر وقت نکته ای به نظرم برسه، چه به طنز و چه به جد، اینجا مینویسم! هر چند زندگی ما ایرانی ها اینجا بیشتر شبیه طنز است تا جد! تا بعد پا نوشت: در واقع من میخواستم یک مطلب بنویسم در مورد کشور چین. بعد گفتم خدا گوگل ارث رو برای چی آفریده؟ در همین راستا و با توجه به آفریده های دیگر خدا مثل ویکی پدیا و گوگل مپ مطالبی را که قرار بود در مورد شهر هانگجو و دانشگاه ژجیانگ در اینجا بیاورم . نخواهم آورد! تا بعد
ادامه مطلب


